پادشاه شب
پادشاه شب

 

 صفحه اصلي
 
ايميل به نويسنده
 

صفحات وبلاگ

1 2 3 4 5 6 »

 

نویسندگان

(75) امير مسعود حيدري نژاد

 

 

 

موضوعات

(60) مطالب روزانه
(3) طنز های عبرت آموز
(10) اشعاری که دوسشون دارم...
(2) دلتنگی های امیر
(1) جوکستان...
(1) کاريکاتور

 

بایگانی

 

 

 

پیوندهای روزانه

گالری عکس
تالار گفتمان


 

پیوندهای وبلاگ

دوست داشتني
عشق آسمانی
پر طرفدار ترين وبلاگ ايران بلاگ
حريم عشق
انسان بی دغدغه
روزمرگی ها (نوشته های ساناز)ـ
يکی بود ولی اون يکی نبود!!؟
خلوت من
تسنيم وصال
آوار سکوتی تلخ
خطوط شکسته يک ذهن
دل نوشته های من و...!؟
ملودی عشق(ستاره جون)ـ

 

 

 

 
 

یکشنبه، 6 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت 7:32 PM

 به ياد دوست....

 برون نمیرود ز خاطرم خیال وصالت... 

 اگر چه نیست وصالی،ولی خوشم به خیالت...

 


نظرات 9     

سه شنبه، 10 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 8:17 AM

 

 بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

فاضل نظری


نظرات 3     

دوشنبه، 25 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت 6:33 PM

 وقتي بزرگ ميشي.....

 



وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی ...

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند ...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی ...

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای ...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی
 ...


...وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک می دهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود " ...

.

.

.

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...!

نظرات 1     

سه شنبه، 5 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت 9:42 AM

 .....

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست            بی وضو در كوچه ی لیلا نشست  

سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او           پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او

 گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای           بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای

 جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای         واندر این بازی شکســتم داده ای

نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی        دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن         من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم             این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم             در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم

سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی            من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی

 عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم           صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم

         کردمت آوارهء صحـــــــــــــــــرا نشد             گفتم عاقل می شوی اما نشــــــــــــد   

سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت             غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولـــــی               دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی

مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی          در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی

حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود             درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم            صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم

 


نظرات 4     

یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت 6:32 PM

 متنفرم ز تو...

 متنفرم ز تو

متنفرم ز تو

واسه اون نگاه ناقص

متنفرم ز تو

که شدی کینه و حسرت به وجودم،باعث

متنفرم ز تو

که ندیدی،نشنیدی سخن عاشق دل سپرده رو

تو که پر بودی از آمال بعید

تو که گم بودی ز آواز قریب

تو که خالی ز محبت و ز لبخند ملیح

متنفرم ز تو

ای دل غافل

متنفرم زتو

ای دل قاتل

واسه اون نگاه باطل

 امیر مسعود حیدری نژاد                                                                شهریور 88

 


نظرات 5     

چهارشنبه، 28 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت 11:02 AM

 

سلام...

قصد داشتم به حرمت رفتن یه دوست که گوشه گوشه این وبلاگ خاطرات اونه این کلبه کوچیکو واسه همیشه متروک کنم...اما امروز که وبلاگم تولد یک سالگیش را پشت سر میذاره تصمیم گرفتم واسه زنده نگه داشتن خاطرات شیرین بهترین دوستم این وبلاگ را به روز کنم...مهم نیست کسی به این کلبه سیه فام یر میزنه یا نه این مهمه که...


نظرات 1     

سه شنبه، 2 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 1:53 PM

 خداحافظ اي قصه عاشقانه

و امروز دیگر روزمرگی هایت به سر آمده است...

و روزافزونی ها پیش روی توست...

و دریغا که من اینسان به تمنای وصال تو دمی میسوزم...

خداحافظ روزمرگی ها...                                          خداحافظ پادشاه شب...


نظرات 3     

دوشنبه، 14 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت 9:01 PM

 زمونه...

 

زمونه

دلگیرم از زمونه...

این دل پر از بهونه...

باید بشم روونه...

اینجا چرا خزونه!

قلب من از تو دوره...

اینا کار غروره...

میخوای بیام شبونه؟

دیگه کم کم اذونه...

دل میکنم ز خونه...

فکر نکنی جنونه...

اشکام به رنگ خونه...

گرچه قلبم جوونه...

شعله کشید زبونه...

این دل کارش تمومه...

امیر مسعود حیدری نژاد                                                                        اردیبهشت   88            

 


نظرات 6     

سه شنبه، 18 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت 11:43 AM

 ما ز ياران چشم ياري داشتيم...

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نظرات 4     

شنبه، 26 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت 7:07 PM

 ...
آدمك آخر دنياست ، بخند
آدمك مرگ همينجاست ، بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست ، بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند

نظرات 4     

دوستان

قالب وبلاگ
 
اخبار ايران
جهانبخشی
تالارهاي گفتگو
 

 

 

 

نظرسنجی وبلاگ

عشق چيست!!؟
تجربه ای کيمیا؟
امتحان الهی؟
کابوسی شوم؟
تلخ و شيرين؟

 

 

 

 

 

 

آمار وبلاگ


بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 7
بازديد هاي این ماه : 85
كل مطالب : 77
كل بازديد ها : 9591
ايجاد صفحه : 0.09375 ثانیه

Powered by IRANBLOG

 

 

 

 

 

 

 

 

خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

 

درباره من

 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام؛من بنای آرزو ها را زهم پاشيده ام؛آنچه من بايد بفهمم اين زمان فهميده ام؛در دل تو من به عشق پوچ تو خنديده ام...؛

 

 

موسیقی وبلاگ

 

 

  چت باکس

 

 

 

   RSS

 

script language="javascript" src="http://night-skin.com/js/ghatarat-shabnam